|
سینمایی
|

«آلفرد هيچكاك» ربع قرن پيش در ۲۹ آوريل ۱۹۸۰ درگذشت. وقتى از او پرسيدند كه دوست دارد روى
بيست و پنج سال پس از مرگش، فيلم هايش با دقت مورد مطالعه قرار مى گيرند. اگر امروز اين امر متقاعد كننده به نظر برسد كه كسى مى تواند بدون اينكه درباره شكسپير تحقيق كرده باشد، مدركى در زمينه ادبيات بگيرد، مى توان متقاعد شد كه مى توان درباره فيلم مطالعه كرد بدون اين كه هيچكاك را شناخت. به عنوان مثال «سرگيجه» را در نظر بگيريد، فيلمى دلهره آور و سرشار از رمز و راز. وقتى اين فيلم در ۱۹۵۸ اكران شد، به عنوان يك تريلر ضعيف و ناموفق ارزيابى گرديد و مورد بى اعتنايى قرار گرفت. اما امروزه به عنوان يك شاهكار سمبليسم شاعرانه و حسرت رمانتيك از آن ياد مى شود. «پنجره عقبى» كه در آن قهرمانى كه روى صندلى چرخدارش ميخ شده ( جيمز استوارت)، همسايه هايش را با دوربين ديد مى زند، وقتى در ۱۹۵۴ اكران شد، به عنوان يك تريلر ملايم با يك ترفند خوب شناخته شد. امروز آن را به عنوان تمثيلى ماهرانه از مكانيسم « تماشاى فيلم» در نظر مى گيرند، فيلمى كه رويكرد هاى مختلف انتقادى را برمى تابد، از رويكرد فرويدى گرفته تا رويكرد فمينيستى.
امروز هر فيلمسازى كه مى خواهد تريلر بسازد بايد همان احساسى را نسبت به هيچكاك داشته باشد كه برامس نسبت به بتهوون داشت وقتى كه مى خواست نخستين سمفونى اش را بنويسد: «تو نمى دانى كه چگونه پيش خواهى رفت، با آن غولى كه رد پاى تو را دنبال مى كند...»
هيچكاك، نه تنها در ميان عامه تماشاگران سينما محبوبيت داشت بلكه همكاران سينمايى اش نيز او را دوست داشتند، همينطور مفسران فرهنگى و محققان دانشگاهى كه در زمينه فيلم كار مى كنند. او اين محبوبيت را با كسب مهارت در يك ژانر بخصوص تكميل كرد. خود مى گويد: « اگر من سيندرلا هم مى ساختم، باز تماشاگران دنبال يك جسد توى كالسكه بودند.» و در حالى كه چشمك مى زند مى گويد: «من قتل را به درون خانه كشاندم، جايى كه به آن تعلق داشت.»
بخشى از قدرت او دقيقاً مربوط به ايجاد ترس در مكان هايى بود كه معمولاً امن فرض مى شد، خواه اين مكان، رويال آلبرت هال باشد ( در فيلم مردى كه زياد مى دانست)، خواه دوش معمولى متلى بين راهى در فيلم «روانى» (Psycho). در فيلم هاى هيچكاك هيچ جا امن نيست. اين همه ترس و ناامنى از كجا ريشه مى گيرد؟
«برنارد هرمن»، آهنگساز محبوب هيچكاك، يك بار به زنش گفت كه هيچكاك، «راز وحشتناكى» را براى او فاش كرد كه او نمى تواند پيش از مرگ هيچكاك آن را برملا كند، اما او خود پيش از هيچكاك از دنيا رفت.
آنچه كه در بيوگرافى هاى هيچكاك آمده بيش از حد معمولى است. پسر يك سبزى فروش كه در ۱۸۹۹ در ليتون استون به دنيا آمد. هيچكاك فقط چند سرنخ درباره ارتباط دوران اوليه زندگى اش با مشغله هاى ذهنى اش داده است. خود گفته است كه تحصيل در يك مدرسه يسوعيون يك نوع انضباط فردى به او تزريق كرده است. سيستم انضباطى مدرسه كه روز دوشنبه به آنها مى گفت كه روز جمعه تنبيه خواهند شد، تعليق را به آنها آموخته است. اما شگفت اينجاست كه او از تعليق در زندگى شخصى اش متنفر بود. وقتى با «آلما رويل» رابطه عاشقانه داشت، خود نامه هاى عاشقانه اش را با دست به او مى رساند، چرا كه به پست اعتماد نداشت.
هيچكاك يك فيلم را با تمام جزئياتش قبل از اينكه به مرحله فيلمبردارى برسد، روى كاغذ طراحى مى كرد. شايد اين نشانه اى از نيروى درونى فيلم هايش باشد: اين فيلم ها نشان مى دهند كه سازنده آنها بيشتر از چه چيزهايى مى ترسيد.
او مى دانست كه تعليق شهوت انگيز است: نوازش هاى اوليه، انتظار دلهره آور و سرانجام رهايى. اما اگر تعليق شهوت انگيز بود، شهوت هم سرشار از تعليق بود. همينطور، رومنس (معاشقه) در فيلم هاى او همواره پر از تنش بود. به رنج و عذاب «كرى گرانت» و «اينگريد برگمن» در فيلم «بدنام» (Notorious) بينديشيد. او در پس ظاهر بشاش و آراسته كرى گرانت، سياهى و تاريكى مى ديد و روان رنجورى را كه زير ظاهر عادى «جيمز استوارت» پنهان بود، آشكار مى كرد. قهرمانان مرد او براى كسب قدرت و تسلط در روابطشان با ديگران تقلا مى كنند و قهرمانان زن بلوند و خونسرد او مثل «گريس كلى» و «تيپى هدرن»، از انقياد و مطيع بودن مى گريزند.
در فيلم هايى چون «سوء ظن» (۱۹۴۲)، «طلسم شده» (۱۹۴۵) و «شمال از شمال غربى» (۱۹۵۹) لحظات فوق العاده گيرايى وجود دارد. فرانسوا تروفو، از حواريون واقعى او، يك بار گفته است: «او صحنه هاى قتل را مثل صحنه هاى عاشقانه مى ساخت و صحنه هاى عاشقانه را مثل صحنه هاى قتل.»قتل در فيلم هاى هيچكاك، به ندرت بخشى از يك پازل روايتى بود و بيشتر به عنوان ظهور گريزناپذير حس قدرت مطرح بود. براى او سينما، ضرورتاً احساس و قدرت بود. از اين رو سعى مى كرد پايان فيلم هايش را عالى از كار درآورد. با تريلرهايش تماشاگران را وامى داشت تا با حوادث روى پرده همذات پندارى كنند. او نه تنها درباره تم فيلم هايش حرف مى زد بلكه درباره شيوه هاى تكنيكى اى كه موجب برانگيختن واكنش تماشاگر مى شد نيز سخن مى گفت. در صحنه قتل كارآگاه فيلم روانى كه تماشاگر با ديدن آن جيغ مى كشد، او از شيوه اى استفاده كرد كه در آن از دورترين نمايى كه مى توانست به كار ببرد ( نماى رو به بالا از مهاجم كه به طرف قربانى خيز برمى دارد) به نزديك ترين نما ( يك كلوزآپ درشت از كارآگاه در لحظه حمله) كات مى كند. هيچكاك توضيح مى دهد: «درست مثل موسيقى است، نگاهتان از ويولن ها كه آرام مى نوازند به سمت سازهاى برنجى مى چرخد.»
تكنيك هيچكاك همچنين قدرت بصرى را به نمايش مى گذارد. او در ايجاد يك كنترپوآن بين ديالوگ و تصوير استاد بود. صحنه اى كه به ظاهر درباره مفهومى است، اما از نظر تصويرى درباره مفهوم ديگرى است.
آيا هيچكاك به شالوده طبيعت انسان توجه مى كرد؟ حتى اگر قاتل در فيلم «پنجره عقبى» دستگير مى شد، باز هم تم فرعى و هراس انگيز تماشاگرى كه از پنجره ديد مى زند (peeping- tom) در فيلم وجود داشت. در ميانه فيلم، وقتى كه بر مرد و زن قهرمان فيلم معلوم مى شود كه شخص مورد سوءظن آنها شايد اصلاً قاتل نباشد، غرق در ماتم مى شوند. هيچكاك معتقد است كه در مورد طبيعت انسان، صادق بوده است و هرگز كسى نمى تواند فيلم هايش را به سانتى مانتال بودن متهم كند. در واقع او اين مشاهده نقطه ضعف انسانى را با نوعى كمدى مى آميزد به طورى كه كاملاً مدرن به نظر مى رسد. او فكر مى كرد كه راز موفقيتش، درك او از روان شناسى تماشاگران است. اينكه آنها مى خواهند انگشت شان را در تجربه ترس فرو كنند و از شركت در بازى وحشت لذت مى برند. «اسكار وايلد» اين شوخى را اينگونه بيان مى كند: «تعليق وحشتناك است.» او اين راز را از زبان گوندولن در «اهميت ارنست بودن» بيان مى كند و اضافه مى كند «اميدوارم ادامه داشته باشد.» و در مورد آلفرد هيچكاك بايد گفت كه ادامه خواهد داشت.
انتشار در روزنامه شرق
|
جنبه اغواگرانه همشهري کين در مسير گذشتن از تغيير و تحول در تکنيک و سبک سينمايي همچنان دوام يافته است. هرچند اين اثر در زمان خود مملو از نوآوري و انقلاب تکنيکي بوده است، جايگاه تزلزل ناپذير آن به عنوان «بهترين فيلم تمامي دوران» نمي تواند صرفاً به نبوغ اورسن ولز در تکنيک نسبت داده شود. کاربست جلوه هاي ويژه نزد وي امري نوآورانه بود و به روشني متاثر از تجربه ولز به عنوان يک شعبده باز است. افزون بر به کارگرفتن جلوه هاي ويژه، همشهري کين به خاطر افزودن معنا به شگردهاي سينمايي مربوط به تدوين نيز اثري بدعت گذارانه است. آندره بازن در مقاله خود، تحت عنوان «تکنيک در همشهري کين» شرح مي دهد که چگونه همشهري کين از طريق به کارگيري فيلمبرداري و تدوين ادبياتي آفريد که از دل آن نسلي کامل از هنر فيلمسازي مي توانست متولد شود. (Perspective230 ) به طور اخص، بازن ولز را به خاطر توانايي در استفاده از تدوين و صحنه پردازي در جهت دگرگون ساختن فضا و زمان ستايش مي کند. (Perspective230) مثال روشني از اين تکنيک در همان آغاز فيلم يافت مي شود، زماني که کين در بستر مرگ افتاده است. دوربين باريدن برف را نشان مي دهد، سپس خانه اي به آرامي نمايان مي شود. در حيني که دوربين فاصله مي گيرد، مخاطب متوجه مي شود که خانه در حقيقت درون يک گوي شيشه اي قرار گرفته است. با اين حال به نحوي شگفت کماکان در کل صحنه برف مي بارد. حتي طي نماي کاملاً بسته بر روي لب هاي کين در حالي که «غنچه گل سرخ» را نجوا مي کند، بارش برف در کل صحنه ادامه مي يابد. سپس درحالي که گوي از سر انگشتان کين فرو مي غلتد و بر زمين خرد مي شود، بارش برف بر صحنه باقي مي ماند اما آهسته تر شده و به نظر مي آيد که به شکلي معلق آويخته شده باشد. رفتار سوررئاليستي با برف از منظر مخاطب سده بيست و يکم مي تواند به عنوان امري هنري و شايد حتي نمادين تعبير شود ولي در عوض مي توان آن را به عنوان فرافکني ذهن بر واقعيت در نظر آورد. در حقيقت، هيچ برفي در اتاق کين وجود ندارد و يک کارگردان واقع گراي مطلق انگار احتمالاً مخاطب را از رسيدن به اين درک که خانه، خانه اي واقعي است باز مي داشت. پس اهميت و معناي به کارگيري برف در سرتاسر تصوير توسط ولز چيست؟ ايهام ساده معنا برآمده از قدرت نظرگير و شعر اين نما است. برف مي تواند حالتي از افسردگي و حزن آميزي را ايجاد کند هنگامي که بر محاسن و سبيل سفيد زبر و اصلاح نشده کين قرار مي گيرد. مخاطب دچار حس سردي و مرگ مي شود زماني که موسيقي بازايستاده و نور به خاموشي مي گرايد و فقط جسدي خشک و بي تحرک بر روي تخت باقي مي ماند. برف اين صحنه، بعدتر، از اهميت بسزايي برخوردار مي شود هنگامي که «فلاش بکي» اتفاق مي افتد و کين کودک در حال بازي در برف تصوير مي شود. در اينجا، برف سرچشمه شادي است براي کين که گلوله هاي برف را به سوي خانه پرتاب مي کند و با خرسندي دوچنداني با سورتمه اش سرگرم شده است. با اين همه، حين تماشاي اين صحنه ما ناگزير از به ياد آوردن کين در بستر مرگ و باريدن برف در تمام صحنه هستيم. من از اين مثال بهره گرفتم تا سرپيچي ولز از محدوديت هاي هنري ناشي شده از صنعت در عرصه فيلمسازي را روشن سازم. او مي توانست صرفاً کين را همچون مردي پير تصوير کند که گوي شيشه اي از دستش به روي پله مي افتد و به رغم آن، اطلاعات حائز اهميت صحنه کماکان مي توانست انتقال داده شود. با اين حال ولز از طريق قرار دادن بارش واهي برف در اتاق مي تواند فضاسازي کند و در عين حال قلاب هايي ذهني فراهم بياورد که مخاطب در ادامه، ايده ها و تصويرها را به آنها ارتباط دهد. کاوش ولز در آزادي کامل هنري به مثابه يک فيلمساز و نيز به کارگيري جلوه هاي ويژه، مشخصه هاي به راحتي شناخته شدني چشمگير در همشهري کين هستند. ژان پل سارتر، درمقاله اي با عنوان «همشهري کين، به ولز دقيقاً به خاطر ويژگي هايي که هم اينک برشمردم مي تازد. (Perspective58) سارتر فيلم را به عنوان دستاوردي کاملاً روشنفکرانه مي نگرد که در آن ايده هاي اصلي به نحوي تاسف بار براي مخاطب عيان شده اند. پيرنگ بنيادي، به زعم سارتر، خيلي آشکار است و ولز مسائل تفکيک ناپذير را با جلوه هاي ويژه و حقه هاي سينمايي اي که به نحوي پرزرق و برق و مغلق آراسته شده اند ترکيب مي کند. بيش از هر چيز، سارتر رويکرد روشنفکرانه ولز به تمامي جنبه هاي فيلم را به باد انتقاد مي گيرد، منجمله پيرنگ، ديالوگ، بازي، جلوه هاي ويژه، تدوين و صدا. سارتر خصلت پس نگاهي همشهري کين را مذموم مي شمارد و ادعا مي کند که از طريق آغاز شدن فيلم با مرگ کين از قدرت غيرقطعي بودن پيرنگ کاسته شده است. من با اين گفته مخالف هستم و بر اين باورم که خصلت پس نگاهي همشهري کين فراهم کننده داستاني معنادار در خصوص تداعي هاي انساني است. مسائل فلسفي ولز را ايروينگ سينگر در کتاب خود، سه فيلمساز فلسفي به بحث گذاشته است. سينگر شيفتگي ولز نسبت به واقعيت زمانمند را نشان مي دهد، به ويژه از طريق پرداختن به جنبه هاي رازآميز مربوط به گذشته. (Singer78) اين درونمايه در همشهري کين از طريق جست وجوي خبرنگار براي پي بردن به معناي غنچه گل سرخ نشان داده شده است. سينگر همچنين درونمايه هاي تکرارشونده ولز در خصوص رازآميزي گذشته و جست وجو براي يافتن چيزي غيرممکن را شرح مي دهد. اين المان ها نيز در همشهري کين مشهود هستند. تا اينجا به اختصار نوآوري هاي سينمايي و تکنيکي اورسن ولز را مورد بحث قرار دادم و فهرستي از نظرهاي ديگران را درباره همشهري کين ارائه دادم، اما اکنون به مسائل خاص تري درباره زمان مندي مي پردازم. من کاربست زمان در اين فيلم را مورد واکاوي قرار مي دهم و سعي خواهم کرد از ظرفيت هنري بازچيني زمان، دريافتي به دست دهم. به علاوه در خصوص به کارگيري اشيا به مثابه نماد در اين فيلم نيز بحث خواهم کرد و آن را به مسائل مربوط به زمان مندي نسبت خواهم داد. لورا مالوي درکتاب همشهري کين مي نويسد؛ «زبان ذهن، با تصاوير روياگونه، اشياي تمثيلي، فيلمنامه هوس، خاطرات منجمد شده و... در زبان سينما انعکاس مي يابد. در سينما، اشيا، حرکات بدن، چهره ها و ظواهر، صحنه آرايي، نورپردازي، تصويربندي و تمامي ساز و برگ هاي لوازم سينمايي در هيئت گونه اي زبان تجسم مي يابد که مقدم بر واژه ها و شايد حتي وراي آنها باشد. (Mulvey19) منظري از اين دست مي تواند زمينه اي مناسب براي تحليل کاربست زمان در همشهري کين فراهم کند. مالوي به قدرت دوربين براي عمل کردن به مثابه يک چشم ذهني داناي کل پي مي برد. در شماري اندک از فيلم ها، دوربين صرفاً محدود به نشان دادن نظرگاه شخصيت هايي بخصوص مي شود. به هر صورت، در گروه کثيري از فيلم ها دوربين تکامل يافته تر از آن است که تنها در حکم يک چشم منفعل انساني عمل کند و در عوض دوربين مبدل به چشمي پويا شده که مي تواند به دلخواه به هر سوي روانه شود. اين بنياد نظريه مالوي بر اين مبنا استوار است که تصوير سينمايي با تصوير ذهني ارتباطي تنگاتنگ دارد. مثالي از تصوير سينمايي به مثابه تصويري ذهني در ورود سوزان الکساندر کين نمايان مي شود. دوربين از بيرون کلوپ شبانه آغاز کرده و از ميان تابلوي نوراني واقع بر روي بام حرکت خود را پي مي گيرد. پس از آن دوربين به نورگير سقف نزديک مي شود و از آنجا حين گذر از پنجره شيشه اي به درون کلوپ شبانه راه مي بايد. اين صحنه با يک نماي فيلمبرداري شده بر يک سکوي متحرک و درحالي که دوربين به طرف زمين پايين آمده و به خانم کرين نزديک مي شود پايان مي پذيرد. آشکار است که چشم واقعي انساني نمي تواند در معرض چنين توالي اي از نماها قرار بگيرد. با اين حال، چشم ذهني مي تواند تا تابلو صعود کرده و از ميان پنجره پايين بيايد که به نوبه خود براي شکل دادن به مفهومي فضايي از صحنه کارآمد محسوب مي شود. فلاش بک ذهني خود يک کاربست طبيعي فيلم به مثابه تصويري ذهني است. اين تصوير ذهني است که انسان ها مکرراً فرا مي خوانند، براي مثال در هنگام به يادآوردن يک رويداد يا موقعيت. اگرچه برخلاف حافظه انسان، فلاش بک هاي سينمايي همشهري کين فاقد ايهام هستند. آنها در واقع به عنوان جابه جايي کاملي در زمان به کارگرفته شده اند. در انتها استفاده از لنزهايي با کانون عميق براي مخاطب اين امکان را ايجاد مي کند که از ميان عناصر فلاش بک کداميک را براي بررسي موشکافانه تر برگزيند. در يک صحنه، کين در هيئت پسري جوان بيرون از خانه و در ميان برف بازي مي کند و در همين حين مادرش با آقاي برنستين گرم صحبت است. دوربين کين را کماکان در پس زمينه و در همين حين آن دو بزرگسال را در پيش زمينه و در کانوني کامل نگاه مي دارد. اين کانون دوگانه نشان دهنده اين امر است که در همشهري کين فراسوي حافظه رفته و در حقيقت بر بازگشت در زمان دلالت دارد. اين امر با نظر به بي طرفي دوربين نسبت به هريک از عناصر بخصوص صحنه مشهود است. واضح مي نمايد که فلاش بک نمايانگر بازگشت در زمان است، اما من آن را در اينجا به نکته اي درخور اهميت مبدل کرده ام چراکه برآنم غيرممکن بودن واقع گرايانه چنين اتفاقي را برجسته سازم. اگر کين حقيقتا ً مرده بود و خبرنگار مشغول بازسازي تاريخ وي مي بود، به هيچ روي بازآفريني مشروح سال هاي جواني وي صورت نمي گرفت. در عوض، پاي خاطراتي ناهمگون، متعارض و مبهم به ميان مي آمد. خواندن دفتر خاطرات آقاي برنستين نمي توانست به صحنه اي بينجامد که در آن کين همچون پسري نشسته بر سورتمه خود و در کانوني کامل به تصوير کشيده شود درحالي که در پس زمينه مشغول بازي است، به جاي آن مي بايست به سادگي گفت وگويي با خانم کين را نشان مي داد که در آن برخي جنبه هاي مالي موافقت نامه مورد توجه قرار مي گرفت. چنين صحنه اي مشخصه زيبايي همشهري کين است؛ مخاطب در واقع در زمان به گذشته و به لحظات گوناگون زندگي کين نقل مکان مي کند. يکي از عناصر بنيادي در طبيعت انسان تمسک به گذشته خويشتن است. ما در حالي که بر سن مان افزوده مي شود، به عناصري از گذشته خويش چنگ مي اندازيم، حتي اگر اين عناصر ابژه هاي نمادين از زمان هاي سپري شده باشند. خاطره که متاسفانه در طي زمان رو به زوال مي گذارد آن ابژه اي است که ما تنگ تر از همه در بر مي گيريم. اعجاز همشهري کين اين است که هيچ خاطره اي در آن دستخوش زوال نشده است؛ مخاطب در زمان به عقب برده مي شود و رويدادها را با تمامي جزئيات و به نحوي آشکار مي بيند. پس از ديدن فيلم، راهي نيست جز انديشيدن به زندگي خويشتن و به اين سوگ نشستن که روزهايي خوش و غمگنانه از جهات ديگر لحظاتي درخور توجه بوده اند که در زمان گم شده اند. فيلم همشهري کين قوس بلندي از تکامل شخصيت چارلز فوستر کين را درحالي که مخاطب در زندگي وي پيش مي رود ترسيم مي کند. يک چنين مثالي از تکامل به طور همزمان زيبا و حزن انگيز است. ديدن وي در مقاطع زماني مختلف زندگي اش نزد مخاطب براين مساله تاکيد دارد که وي در هر لحظه از زمان هستي است با شخصيت، انديشه ها و عواطفي متفاوت با هر لحظه زماني ديگر. تعامل ها و تجربه هاي کين نشان مي دهد که بخش هاي مختلفي از ذهنيت وي در حيني که او زندگي خود را سپري مي کند از دست رفته يا به دست مي آيند. اين امر در مونتاژ صبحانه که در آن رفتار کين با اميلي تغيير مي کند به روشني با به کارگيري مونتاژ نشان داده شده است که مشابه به کارگيري فلاش بک، دگرگوني شخصيت در گذر زمان واکنشي تشديد شده را در مخاطب بر مي انگيزد. مخاطب را راهي نيست جز آنکه به زندگي خود بينديشد ويژگي هاي شخصيتي مختلفي را به ياد آورد که در مقاطع مختلف زندگي حاصل شده يا از دست رفته اند. آخرين موضوعي که من مي خواهم مورد کاوش قرار دهم به کارگيري نمادها در فيلم است. سينگر در کتابش مطرح مي کند که ولز به همراه بسياري از فيلمسازان ديگر به شکلي ستيزه جويانه از به کارگيري نمادها اجتناب مي ورزد. (Singer79) هر چند در همشهري کين صرف نظر کردن از علاقه به تحليل غنچه گل سرخ و گوي شيشه اي برفي به مثابه نماد چندان ساده نيست، چراکه آنها درون مايه هايي تسري يافته در سراسر فيلم هستند. به هر ترتيب، من به جاي تحليل کردن معناي نمادها تلاش خواهم کرد تا وجود نمادين آنها را تحليل کنم. غنچه گل سرخ و گوي شيشه اي از ايام جواني کين بازمانده اند. اينها اشيايي هستند که در سراسر زندگي کين ظاهر شده اند و در کل فيلم به آنها اشاره مي شود. به هر ترتيب، آيا معنايي عميق در غنچه گل سرخ و گوي شيشه اي برفي نهفته است؟ به عنوان يکي از مخاطبان، ما فقط مي توانيم حدس بزنيم که آيا چنين است يا نه، چراکه ولز بر آن است تا در عوض به کارگيري نظرگاه يکي از شخصيت هايش براي بازگشتن در زمان از فلاش بک استفاده کند. اگر ما در حافظه کين به عقب روانه مي شديم، مي توانستيم کاملاً پي ببريم که وي در هنگام ادا کردن «غنچه گل سرخ» به چه چيزي مي انديشيده است، يا وقتي که در اتاق سوزان الکساندر کين گوي شيشه اي برفي را برمي داشته چه فکري در سر مي پرورانده است. به هر تقدير، ما در برابر زندگي کين در سرتاسر فيلم در جايگاه بيگانه باقي مي مانيم، زيرا هر چند که ما امکان سر کردن درون زمان را مي يابيم ولي برايمان امکان درگير شدن با ذهنيت کين ميسر نيست. کماکان، قدرت اين نمادها انکارناپذير است. چه چيزي در خصوص اين نمادها وجود دارد که آنها را در حافظه ما شعله ور ساخته و ما را وامي دارد که به آنها معنا ببخشيم؟ غنچه گل سرخ و گوي شيشه اي صرفاً دو عنصر از زندگي کين هستند که بر حسب اتفاق به دفعات در داستان حضور پيدا مي کنند. آنها اشيايي هستند که احتمالاً براي کين معناي چشمگيري دارند، اما اين معنا براي مخاطب نامعين است. موفقيت آنها به عنوان نماد به ميزان زيادي مبتني بر اين امر است که آنها نمادهايي متداول نيستند. آنها مي توانند به اين عنوان که بخش هاي مفروضي از ذهنيت کين را نمايان مي کنند تفسير شوند، اما در واقع، آنها هيچ بخش مجزايي از ذهنيت وي را ارائه نمي دهند. اگر بنا بود فيلمي مستند درباره هر شخص مفروضي ساخته شود، برخي اشياي واقعي قطعاً مي بايست به عنوان اشيايي که براي آن شخص حائز اهميت بوده اند چندين مرتبه طي فيلم حضور مي يافتند. به هر صورت اين اشيا برخوردار از هيچ نمادگرايي ويژه طرح ريزي شده اي نيستند؛ به جاي آن اهميت اين اشيا براي آن شخص نتيجه تعامل پيچيده ميان ذهنيت آن شخص و شيء يادشده مي بود. به همين شکل در همشهري کين گوي شيشه اي و سورتمه بنا نيست نمايانگر هيچ چيز بخصوصي باشند. آنها صرفاً بخش هايي مهم از زندگي کين هستند و ولز به ما قابليت فهم قطعي اين مساله که اهميت آنها ناشي از چه چيزي مي تواند باشد را نداده است. در اين خصوص ولز در تلاش خود براي ارائه يک «نا - نماد» به مخاطب توفيق به دست آورده است. همشهري کين در جنبه هاي گوناگوني از فيلمسازي يک شاهکار است. يکي از جالب توجه ترين رويکردها در اين فيلم شيوه مواجهه با زمان است. من اين گونه استنباط مي کنم که ولز با شيوه خاص خود در کارگيري زمان يک پيچيدگي نظرگير و مسحورکننده آفريده است که انديشه اي پرمعنا در ذهن مخاطب شکل مي دهد. به ويژه، کاوش در تاريخ کين هم عيني و هم به نحوي غيرممکن مبري از هر کاستي به نظر مي رسد. به عبارتي ديگر، فلاش بک ها نه به عنوان خاطرات بلکه به عنوان زمان جاري نمايانده شده اند. اين امر داراي طنيني از اشتياق انسان است براي بازگشت به گذشته بي آنکه متحمل فقدان بشود. به کارگيري غنچه گل سرخ و گوي شيشه اي برفي به عنوان نماد توسط ولز بر همين ايده هاي مربوط به زمان بنا نهاده شده است. اين نمادها هيچ معناي از پيش تعيين شده اي ندارند؛ در عوض آنها صرفاً عناصري از زندگي کين هستند که وي به آنها تعلق خاطر دارد. فلاش بک ها تا اندازه اي ارائه دهنده ديدگاهي محدود درباره جزئيات ذهنيت کين هستند چراکه از نظرگاهي عيني نمايان شده اند. بنا بر اين ولز پيرامون دروني ترين پوسته کين معمايي آفريده است که کماکان همچنان که زمان پيش مي رود توسط دانشجوها و محققان مورد کنکاش و بازبيني قرار خواهد گرفت. |
حدود02، 24 سال پيش، شبكههاي تلويزيوني به شكل حالا، 5، 6 شبكه نبود و اصلا شبكه استاني در كار نبود، تنها دو شبكه اول و دوم بود و ميليونها بييننده و هزاران تقاضا... برنامههاي توليدي بسيار كم بود و خريد فيلمهاي سينمايي خارجي هم به دليل محدوديت بودجه، بسيار كم پخش ميشد، از اينرو اگر سريالي و يا گهگاهي فيلمي پخش ميشد، افراد زيادي پاي جعبه جادويي مينشستند... تا جايي كه به علت كمي برنامههاي سرگرم كننده، حتي كارتونهايي كه براي بچهها هم پخش ميشد، بزرگترها را پاي تلويزيون مينشاند... نميدانم يادتان است، يا نه؛ بچههاي آن زمان، درحال حاضر دهه سي زندگي خود را ميگذرانند و بزرگترها هم احتمالا در دهه 50 و 60 عمر خود هستند.به طور حتم
كارتونهايي چون پلنگ صورتي، مورچه و مورچهخوار، باخانمان، هاكلبري فين، هاچ زنبور عسل، بل و سباستين، ماركوپولو، گوريل انگوري، بامزي، پسر شجاع، پينوكيو، بلفي و ليليبيت، حنا، سرندپيتي، مهاجران و... را به ياد داريد. با يادآوري اين كارتونها به روزهاي گذشته ميرويم، روزهايي كه براي خيليها، خاطرات خوبي به ارمغان داشت. ميخواهيم سلسلهوار اشارهاي به اين كارتونها داشته باشيم... كارتونهايي كه ما را ساعات زيادي پاي جعبه جادويي مينشاند، شما را چهطور؟
«مهاجران» را به طور حتم به ياد داريد، اين كارتون به كارگرداني «هيروشي سايتو» معروفترين كارگردان ژاپني و جهان در ساخت كارتون و انيميشن در سال 1982 ساخته شد و موضوعي خانوادگي داشت. اين كارتون، زندگي يك خانواده اروپايي را روايت ميكند كه به استراليا ميروند، به كشوري تازه تاسيس... شخصيتهاي اصلي اين داستان را سه خواهر به نام لوسي مي، كيت وكلارا هستند، آنان در آن كشور با بوميان سرخپوست، باحيوانات عجيب و غريب و همچنين با شخصي بداخلاق به نام آقاي «پتيبل» كه يك سگ بدجنس دارد آشنا ميشوند و مجبورند هر روز او را ببينند. مهاجران 25 سال پيش در 05 قسمت 24 دقيقهاي تهيه شده بود، كه البته 22 سال قبل براي اولين بار در ايران پخش شد. مجموعه ديگر «حنا» بود، اين كارتون هم به كارگرداني هيروشي سايتو و محصول كشور ژاپن است كه به داستان يك دختر بچه در كشور فنلاند ميپردازد و داستانهاي او را در يك مزرعه روايت ميكند، او منتظر مادرش است كه براي كار به آلمان سفر كرده، اما بروز جنگ اول جهاني اجازه نميدهد تا مادر براي او و پدر و مادرش در مزرعه پول بفرستد، همچنين نميتواند به كشورش بازگردد. از اين رو حنا مجبور ميشود به مزرعهاي دور از پدربزرگ و مادربزرگ برود و در آنجا به كار مشغول شود. اما اخلاق خوبش باعث ميشود كه در دل همه افراد آن مزرعه پرجمعيت جا باز كند. حنا در سال 1984 در 49 قسمت 24 دقيقهاي ساخته شده. اما مجموعه ديگر كه بسيار پرطرفدار بود، مجموعه «بنر»بود كه داستان يك سنجاب را به تصوير ميكشيد،... اين مجموعه محصول مشترك ژاپن و آلمان بود كه توسط ارنست تامپسون در سال 1979، در 26 قسمت ساخته شد... در اين مجموعه ديديم كه سنجاب كوچولويي پس از به دنيا آمدن، از بخت بدش به دست انسانها گرفتار ميشود و در هر قسمت آن اتفاق جديدي براي او ميافتد. انسانها سنجاب را به دست گربه ميدهند تا گربه او را بخورد، اما دل گربه به حال او ميسوزد و او را به فرزندي قبول ميكند و نامش را «بنر» ميگذارد. آنها روزهاي خوشي را با هم ميگذرانند، اما مزرعه آتش ميگيرد و بنر از مادر گربهاش جدا ميشود و ناچار به جنگل فرار ميكند، اما با محيط و حيوانات آنجا آشنا نيست و...مجموعه ديگري كه بايد به آن اشاره داشت، «دختري به نام نل» بود، دختري انگليسي كه با پدربزرگش به دنبال مادرش ميرود، اين كارتون هم مثل خيلي ديگر از كارتونها محصول كشور ژاپن است، يكي از شخصيتهاي به ياد ماندني آن مجموعه برادر نل بود كه موهاي بسيار بلندي داشت و او از دور مراقب خواهر و پدربزرگش بود والبته جعبه موسيقي...
يك كارتون ديگر كه طرفداران خيلي زيادي داشت، خانواده دكتر ارنست بود، يك خانواده سوئيسي كه در مسير استراليا، كشتيشان غرق ميشود و آنها به جزيرهاي دورافتاده ميروند، تنها همزيستشان درآنجا، حيوانات هستند، اين مجموعه شبيه داستان مجموعه مهاجران بود، با اين تفاوت كه در مهاجران خانواده سالم به مقصد ميرسند و در آنجا
مشكلاتشان شروع ميشود، اما خانواده دكتر ارنست كه با كشتي قصد داشتند به استراليا بروند در راه گرفتار، طوفان ميشوند و به ناچار وارد جزيرهاي ناشناخته ميشوند.شخصيت اصلي اين خانواده، دختري دهساله به نام «فلون» است، آنها بايد خود را با طبيعت وفق دهند و اميد به نجات داشته باشند، كارتون «خانواده دكتر ارنست» پر از نكات آموزنده است و به زنده بودن اميد در انسانها ميپردازد، كارتوني كه در سال 1983 توسط شركت نيپون، همان شركت معروف ژاپني توليد شد... البته نام اصلي اين كارتون «فلون در جزيره شگفتانگيز» بود. كارتون معروف بعدي، نامش «رامكال و استرلينگ» بود، كه به داستان پسر بچهاي ميپرداخت كه با يك «راكن» كه نامش را رامكال گذاشته بود، ارتباط حسي شديدي برقرار كرده بود، آن دو هيچگاه از هم جدا نميشدند، اما سرانجام استرلينگ (پسربچه) بايد از رامكال جدا ميشد، در همين زمان، رامكال به مزرعه ذرت همسايه يورش ميبرد و دشواريهاي زيادي را به وجود ميآورد. اين كارتون در سال 1977 در 52 قسمت 24 دقيقهاي توسط هيروشي سايتو توليد شد. كارتون ديگري كه بسيار پرطرفدار بود، كارتون «بارباپاپا» است، داستان اين مجموعه داستان بارباپاپا و باربامامان را روايت ميكند كه هفت فرزند دارند، فرزنداني به رنگهاي زرد، سبز، نارنجي، سياه، ارغواني، آبي و قرمز كه به هر شكلي در ميآيند، اين مجموعه در سال 1975 در چهل قسمت تهيه شده و محصول كشور فرانسه است. كارتون بارباپاپا در بيش از هفتاد كشور پخش شد. كارتون بعدي كه بسيار پرطرفدار بود اين بار درباره يك شخصيت ژاپني است و در سال 1975 به كارگرداني «كيميو يابوكي» در 298 قسمت توليد شد و به مدت هفت سال در ژاپن به صورت هفتگي پخش شد. «ايكيو» در واقع پسر يك امپراتور بود، اما حكومت از دست آنان خارج شد و از قدرت آنان كاسته شد، از اينرو مادرش او را به يك معبد ميفرستد، او در معبد بسيار زود پيشرفت كرد و هر كاري كه به او ميسپارند از خود خلاقيت نشان ميدهد، هر زماني هم كه عقلش به جايي قد نميداد، دو انگشتش را روي سرش ميچرخاند و شروع به فكر كردن ميكرد و سرانجام راه حلي براي آن مييافت.
بلفي و ليلي بيت، همان مردمان سرزمين كوچولوها، يكي ديگر از كارتونهايي بود كه ما را به دوران كودكيمان ميبرد... داستان بلفي و ليليبيت در يك دهكده كوچك به وقوع ميپيوندد، چند بچه كوچك و حيوان، شخصيتهاي اصلي اين مجموعه را رقم ميزنند، بلفي در سال 1980 در 26 قسمت ساخته شد. اين مجموعه محصول مشترك ژاپن، ايتاليا و فرانسه بود.ديگر مجموعه به يادماندني آن روزها، «باخانمان» بود كه طرفدارانش، بيش از ديگر مجموعهها بودند... باخانمان در سال 1978 در 53 قسمت 24 دقيقهاي ساخته شد، باخانمان، داستان دختري است كه پس از مرگ مادر بايد يك زندگي جديد و البته تنها را تجربه كند.ديگر مجموعه پربيننده، بامزي قويترين و مهربانترين خرس دنياست به كارگرداني رون آندرياسون كه در سال 1966 ساخته شد، ساخت اين كارتون به 41 سال قبل برميگردد.«بامزي» خرس قهوهاي مهرباني است كه با خوردن كوزهاي از عسل كه مادربزرگش براي او تهيه ميكند، قدرت دوچنداني ميگيرد و به افراد مختلف كمك ميكند و با افرادي كه حرف زور ميزنند و سعي ميكنند حق ديگري را بخورند مقابله ميكند.شخصيت بامزي به سرعت در اروپا و آمريكا گسترش يافت و مورد توجه بچهها قرار گرفت.«بچههاي آلپ» كارتوني ديگر بود كه در سال 1983 توسط پوزوكوسبا در 48 قسمت ساخته شد. «آنت» دختر نوجوان، برادري به نام «دني» دارد، آنها با پدرشان در مزرعهاي در دامنه آلپ زندگي ميكنند و مادرشان پس از به دنيا آوردن دني كوچولو ميميرد. در همسايگي آنها لوسين با خانوادهاش زندگي ميكند كه با آنت خيلي صميمي است.داستان به نيمه راه كه ميرسد، طي يك حادثه دلخراش دني از پرتگاهي ميافتد و فلج ميشود، مقصر لوسين شناخته ميشود و پس از اين حادثه لوسين و آنت، دوستيشان به نفرت تبديل ميشود.اما مجموعه پرطرفدار «پسرشجاع»، در سال 1975، در 26 قسمت 30 دقيقهاي ساخته شد... اين مجموعه ماجراهاي يك سگ آبي جوان و شجاع را بازگو ميكرد كه هر زمان دوستانش به دردسر ميافتادند، او نجاتدهنده آنها ميشود. درسالهاي 64- 1363شمسي، شخصيتهاي اصلي اين كارتون بسيار معروف بودند مثل، خانم كوچولو، خرس مهربون، شيپورچي، خرس قهوهاي و پدر پسر شجاع.مجموعه سرندپيتي به كارگرداني «سونهيسا ايتو» كه در سال 1983 در 26 قسمت توليد، مجموعهاي ديگر بود كه در دهه 60 شمسي، از تلويزيون پخش شد. داستان اين مجموعه درباره يك بچه به نام كنا و يك موجود عجيب مثل پري دريايي بود، آنها با نجات دادن حيوانات جزيره، محبوب اهالي جزيره ميشوند. ديگر كارتونهاي به ياد ماندني از ديگر كارتونهاي به ياد ماندني آن زمان بايد سندباد، گاليور، پينوكيو، پت پستچي، هاكلبريفين، رابينهود، معاون كلانتر، مورچه و مورچهخوار، پروفسور بالتازار، سايمون در سرزمين نقاشي، لولك و بولك، واتو واتو، افسانه سه برادر، يوگي و دوستان، پت و مت، مزرعه سبزيجات، دهكده حيوانات، پلنگ صورتي، يوگي و دوستان، مسافر كوچولو، دوقلوهاي افسانهاي و... اشاره داشت كه هنوز هم پس از حدود 20 سال و اندي از زمان اولين پخش آنها، در خاطر همه ما باقي است و به اين راحتيها از بين نميرود، چندي پيش بزرگترين شركت انيميشنسازي در دنيا كه همين شركت نيپون در ژاپن است، طي يك آمارگيري متوجه شد، كه كارتونهاي دهه 70 و 80 ميلادي طرفداران بيشتري داشت، تا كارتونهاي حال حاضر كه بيشتر به شكل سه بعدي و بسيار تخيلي ساخته ميشود.شايد برايتان جالب باشد بدانيد كه تاكنون در دنيا هيچ كارتوني مانند كارتون فوتباليستها، پرطرفدار و پربيننده شناخته نشده، تا جايي كه در بيش از 120 كشور جهان به زبانهاي گوناگون به نمايش درآمد.
برگرفته شده از سنترال کلوپ
و با تشکر از دوست عزیز لیلا